باز باران با ترانه با تمام بی کسی های شبانه میخورد بر مرد تنها میچکد بر فرش خانه باز می آید صدای چک چک غم ....باز ماتم من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده.نمیدونم...نمیفهمم کجای قطره های بی کسی زیباست؟؟نمیفهمم چرا مردم نمیفهمند که آن کودکی که زیر ضربه های شلاق باران سخت میلرزد کجای ذلتش زیباست
چقدر سخت است ديدن روزهاي زرد مي دانم خسته شدي اما راه زيادي در پيش است راهي غبار گرفته و مه آلود شايد راهي بي راهه ! قوي باش و محکم مثله قبل هاي قبل نگران نباش ما اينجائيم کنار تو کنار دردها و اشکها و لبخندهايت کنار دلواپسي هاي گاه و بي گاهت کاش اين لحظه ها در هم حل ميشد و محلولش چون رويايي تلخ و سياه فقط از ذهن هايمان مي گذشت اما زندگي فقط اين روزها نيست زيبائي هايي نهان دارد که مي توان آنها را از عمق لحظه لحظه هايش بيرون کشيد به اميد لمس زيبايي هايش براي تو مي دانم اين نوشته هرگز به دستت نخواهد رسيد مثل دلتنگي ها و هق هق هايم که فقط مهمان دل خودم است ...
میدونی می خوام باز هم برات بنویسم تو هنوز از ندانسته های من چیزی نمی دانی چقدر حرف برات زدم اما همه ریخت و با زمان پوسید.وقتی از تو میگم تو ماندنی میشی میای کنارم بی صدا میشینی تا برات پاک نویس نوشته هام رو بخونم.وقتی کلمه هام رو به پای رفتنت میریزم فکر میکنم که هنوز عاشقم...حالا از زمان فاصله هایمان زیاد میگذرد نمیدونم الان کجایی و در چه حالی.نمیدونم چه جور با نبودن ها کنار اومدی نمیدونم دوباره چشمهای پاکت را میبینم یا نه.اما وقتی از تو مینویسم تمام نیروم را به کلمه ها میدم تو رو از خدا می طلبم.تو رو با گذشته اون زمان که فقط برای من بودی پیوند میزنم.هنوز هم برای من طراوت دریا رو داری.نمیخوام بگم که رفتنت با من چه کرد.نمیخوام بگم از تو گله دارم.نه!میخوام فقط ستایشت کنم.عشق ورزیدن یعنی این.نمیخوام بگم اگر برگردی من هنوز هستم مثل اولین دیدار.نه!اگر هم گله ای باشه از این فاصله و فراموشی است که دست به دست هم دادند که تو را وهمه ی یادهایت را ازم بگیرن.اما تو اگر رفتی تقدیر این جوری می خواست.هفته های اول مثل دیوونه ها شدیدا" گریه میکردم.هفته های بعد بی تاب بودم و بی باور.هفته های بعد فقط میپرسیدم چرا؟....چرا؟.....چرا؟... ماه های بعد فقط میگفتم آه....وگیج و سرگردان فقط نفس میکشیدم.بعضی موقع ها از دستت دلخور می شدم و بی خواب.آخه نمیشد باور کرد اون همه حرف و خاطره یکباره تبدیل بشن به هیچ!اول میگفتم حالا که دیگه رفت من هم با زندگی کنار میام و فراموشش میکنم.اما تو....تو هنوز هم هستی....هنوز اینجایی.....همیشه تو یادمی.....
در آسمان جشن بود ابرها مست و بی اختیار گیج می خوردند.ماه ساقی شده بود و برای ستاره ها پیک میریخت.با دست به من گفت بشین.پیکی برایم ریخت بر هم زدیم و من برای روشنی راهش دعا کردم.ماه گفت بس کن امشب نمیخوام حرفی از اون باشه.پیکی دیگر ریخت و من برای سادگی چشمانش ذکری خواندم.ماه سیگاری روشن کرد و به من داد و من در حسرت تمام خاطره ها تمامش را خاکستر کردم.پیکی دیگر ریخت برای چشمانش طراوت آرزو کردم.تنم داغ شده بود جز آن لحظه ای که در آن بودم هیچ نمی دانستم.و باز پیکی دیگر و من با هوای گرفته ی چشم گریستم.ماه کلافه شده بود فریادی از روی مستی زد و گفت بس کن دیوانه.بعد پیکی لبریزتر ریخت خوردیم و من تمام خنده هایم را به لب هایش بخشیدم.دیگر ماه را تار می دیدم حرفی نمی شنیدم.دیگر آخرین پیک مانده بود و من و ماه به هم زدیم سلام گفتم و دیگر هیچ نگفتم.شب بعد ماه منو دید با خنده ای گفت دیدی با پیک آخر از یادت رفت!ومن با لبخندی تلخ گفتم دیشب خوابش رو دیدم!