تبليغاتX
سنگ صبور


سنگ صبور





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :

سخته؟!؟
چقدر سخت است ديدن روزهاي زرد
مي دانم خسته شدي
اما راه زيادي در پيش است
راهي غبار گرفته و مه آلود
شايد راهي بي راهه !
قوي باش و محکم
مثله قبل هاي قبل
نگران نباش
ما اينجائيم
کنار تو
کنار دردها و اشکها و لبخندهايت
کنار دلواپسي هاي گاه و بي گاهت
کاش اين لحظه ها در هم حل ميشد
و محلولش چون رويايي تلخ و سياه
فقط
از ذهن هايمان مي گذشت
اما زندگي فقط اين روزها نيست
زيبائي هايي نهان دارد
که مي توان آنها را از عمق لحظه لحظه هايش بيرون کشيد
به اميد لمس زيبايي هايش براي تو
مي دانم اين نوشته هرگز به دستت نخواهد رسيد
مثل دلتنگي ها و هق هق هايم که فقط مهمان دل خودم است ...
نويسنده: الناز مورخ: یکشنبه سوم آبان 1388 در ساعت: 22:0
|+|

پس کو؟؟؟

تو ای آغاز هر گریه دلم تنگ است , پس آن سوگندهایت کو؟؟

تو ای تب دار این لحظه دودمانم داده ای بر باد , صدای خنده های ساده ات پس کو؟؟

تو آن زخمی که هر لحظه کنی تازه تمام دردهایم را , بگو با من پس آن وصلی که در وصفش گویند حرفها

بسیار کو؟؟

همان دستت که روزی می فشرد موهایم , به پاس عشق و چند بوسه , کنون راه صدا بسته پس آن

سوگندهایت کو؟؟؟


نويسنده: الناز مورخ: جمعه بیست و سوم مرداد 1388 در ساعت: 16:51
|+|

مرا ببخش...

مرا ببخش اگر تو را از سبزترین برگ درخت چیدم و در غمم زرد کردم...

ببخش اگر بر درخت یادهایم اسمت را حک کردم و هر روز تو را رویاندم..

ببخش که می خواستم خنده را ز لبهایت بدزدم...

ببخش که می خواستم غم هایم را بر تو ببارم...

ببخش من را اگر هر روز در تقویم عشقم ورقت زدم...

ببخش اگر از تو سرودم اگر نمی خواستی نوشته شوی و من از تو نوشتم...

ببخش اگر با من نبودی و من تو را تکیه گاه حرفهای تنهایی ام کردم..

اگر دیگر پا از راهت برگردانده ام اگر راهت را به خدا سپرده ام مرا ببخش...

مرا ببخش اگر اینگونه تلخ می گویم : خداحافظ غریبه !


نويسنده: الناز مورخ: یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 در ساعت: 0:9
|+|

تو برو...

مطمئن باش و برو

                           ضربه ات کاری بود

                                                               دل من سخت شکست

 

و جه زشت به من و سادگیم خندیدی به من و قلب پاکی که پر از یاد تو بود و خیالم می گفت

 

که تا ابد مال تو بود.

 

تو برو....

 

برو تا راحت تر تکه های قلب شکسته ام را روی هم بند بزنم

 

اشتباهی که همه عمر پشیمانم از آن اعتمادی است که بر مردم دنیا کردم!

 


نويسنده: الناز مورخ: یکشنبه بیست و نهم دی 1387 در ساعت: 22:29
|+|

جدایی
گر جدایی چاره شد بر درد بی درمان تو

خواهشت نمیکنم تو درد خود را چاره شو

میروی برو ولی هرگز دوباره برنگرد

 که مرا جز تو کسی این گونه دیوانه نکرد

 گرچه جز غرور میان من و تو چیزی نبود

ولی از غرور خود اینک من و تو را چه سود

بهر چه زندگی ام را با تو دیگر سر کنم

تا به کی برای تو از اشک گونه تر کنم

من میان چشم تو سردی و غم را خوانده ام

بیخود این همه زمان را در کنارت مانده ام

میروی گله ندارم که همین هم بهتر است

میکشم از دامن ناپاک و رسوای تو دست

آسمان بیگانه است با من تو هم بیگانه شو

برو در آغوش یار دیگری دیوانه شو


نويسنده: الناز مورخ: یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 در ساعت: 21:45
|+|

حرف دلم رو می خوام امروز بگم.....

میدونی می خوام باز هم برات بنویسم تو هنوز از ندانسته های من چیزی نمی دانی چقدر حرف برات زدم اما همه ریخت و با زمان پوسید.وقتی از تو میگم تو ماندنی میشی میای کنارم بی صدا میشینی تا برات پاک نویس نوشته هام رو بخونم.وقتی کلمه هام رو به پای رفتنت میریزم فکر میکنم که هنوز عاشقم...حالا از زمان فاصله هایمان زیاد میگذرد نمیدونم الان کجایی و در چه حالی.نمیدونم چه جور با نبودن ها کنار اومدی نمیدونم دوباره چشمهای پاکت را میبینم یا نه.اما وقتی از تو مینویسم تمام نیروم را به کلمه ها میدم تو رو از خدا می طلبم.تو رو با گذشته اون زمان که فقط برای من بودی پیوند میزنم.هنوز هم برای من طراوت دریا رو داری.نمیخوام بگم که رفتنت با من چه کرد.نمیخوام بگم از تو گله دارم.نه!میخوام فقط ستایشت کنم.عشق ورزیدن یعنی این.نمیخوام بگم اگر برگردی من هنوز هستم مثل اولین دیدار.نه!اگر هم گله ای باشه از این فاصله و فراموشی است که دست به دست هم دادند که تو را وهمه ی یادهایت را ازم بگیرن.اما تو اگر رفتی تقدیر این جوری می خواست.هفته های اول مثل دیوونه ها شدیدا" گریه میکردم.هفته های بعد بی تاب بودم و بی باور.هفته های بعد فقط میپرسیدم چرا؟....چرا؟.....چرا؟... ماه های بعد فقط میگفتم آه....وگیج و سرگردان فقط نفس میکشیدم.بعضی موقع ها از دستت دلخور می شدم و بی خواب.آخه نمیشد باور کرد اون همه حرف و خاطره  یکباره تبدیل بشن به هیچ!اول میگفتم حالا که دیگه رفت من هم با زندگی کنار میام و فراموشش میکنم.اما تو....تو هنوز هم هستی....هنوز اینجایی.....همیشه تو یادمی.....


نويسنده: الناز مورخ: شنبه سی ام شهریور 1387 در ساعت: 0:54
|+|

باز هم خوابش رو دیدم !

در آسمان جشن بود ابرها مست و بی اختیار گیج می خوردند.ماه ساقی شده بود و برای ستاره ها پیک میریخت.با دست به من گفت بشین.پیکی برایم ریخت بر هم زدیم و من برای روشنی راهش دعا کردم.ماه گفت بس کن امشب نمیخوام حرفی از اون باشه.پیکی دیگر ریخت و من برای سادگی چشمانش ذکری خواندم.ماه سیگاری روشن کرد و به من داد و من در حسرت تمام خاطره ها تمامش را خاکستر کردم.پیکی دیگر ریخت برای چشمانش طراوت آرزو کردم.تنم داغ شده بود جز آن لحظه ای که در آن بودم هیچ نمی دانستم.و باز پیکی دیگر و من با هوای گرفته ی چشم گریستم.ماه کلافه شده بود فریادی از روی مستی زد و گفت بس کن دیوانه.بعد پیکی لبریزتر ریخت خوردیم و من تمام خنده هایم را به لب هایش بخشیدم.دیگر ماه را تار می دیدم حرفی نمی شنیدم.دیگر آخرین پیک مانده بود و من و ماه به هم زدیم سلام گفتم و دیگر هیچ نگفتم.شب بعد ماه منو دید با خنده ای گفت دیدی با پیک آخر از یادت رفت!ومن با لبخندی تلخ گفتم دیشب خوابش رو دیدم!

 

 


نويسنده: الناز مورخ: پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 در ساعت: 13:13
|+|

کجا رفتند دوستت دارم ها؟!

حالا کجا هستند آن چشم ها که روزی میگفتند دوستت دارم؟

کجا رفتند دوستت دارم ها؟!

حالا کجا هستند آن بی تابی ها؟چشم ها؟اشک ها؟

حالا وقتی تنهایی چه کسی را نوازش میکنی؟!!!

کدام نگاه را با برق نگاهت بی خواب میکنی؟

حالا کجا رفتند آن عشق ورزیدن ها

آن قول ها؟سوگندها؟

کجا رفتند دوستت دارم ها؟

حالا کدام یاد را در چشمانت خواب میبینی؟

بی قرار کدام رفتنی؟

حالا کجاست آن عشق نم دار همیشه بارانیت؟

کجاست آن شعرهای عاشقانه خواندنت؟

حالا دیگر نمیدانم بر کدام چشم میخندی

دیگر نمیدانم چه کسی سنگ صبور غم هایت است

دیگر هیچ از تو نمیدانم

دیگر هیچ از تو نمانده جز چند شعر و چند نامه و چند یاد کهنه

و راهی که میدانم دیگر هیچ گاه عابری از آن عبور نخواهد کرد
نويسنده: الناز مورخ: یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 در ساعت: 11:58
|+|

منو ببخش

مرا ببخش اگر تو را از سبزترین برگ درخت چیدم و در غمم زرد کردم...

ببخش اگر بر درخت یادهایم اسمت را حک کردم و هر روز تو را رویاندم..

ببخش که می خواستم خنده را ز لبهایت بدزدم...

ببخش که می خواستم غم هایم را بر تو ببارم...

ببخش من را اگر هر روز در تقویم عشقم ورقت زدم...

ببخش اگر از تو سرودم اگر نمی خواستی نوشته شوی و من از تو نوشتم...

ببخش اگر با من نبودی و من تو را تکیه گاه حرفهای تنهایی ام کردم...

اگر دیگر پا از راهت برگردانده ام اگر راهت را به خدا سپرده ام مرا ببخش...

مرا ببخش اگر اینگونه تلخ می گویم : خداحافظ غریبه !


نويسنده: الناز مورخ: جمعه سی و یکم خرداد 1387 در ساعت: 22:38
|+|

در آرزوی دیدنت میمیرم...!

در دلم آرزوی آمدنت می میرد

و میان من و تو فاصله جا میگیرد

من در این دشت جنون تنهایم

من از این فاصله ها بیزارم

و در این گستره فاصله ها می میرم

من میان شب و روز

در تن خشک زمین

من میان صحرا

همه جا یکه و تنها

خسته از جور زمان

با تنی خورده به جان زخمی چند

میزنم بانگ که وااااااای

هستی ام رفته به باد

ضجه ام را که شنید؟

جای دل تنگ تر از مشت من است

قصه آمدنت باد هواست

با تو بودن دگرم چون رویاست

نفسم می گیرد

می گشایم نفسی پنجره را

تا تمامیت تن خود را به هوا بسپارم
نويسنده: الناز مورخ: یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 در ساعت: 23:59
|+|

.....!

چنان  دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهاییست

ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشاییست

مرا در اوج می خواهی تماشا کن تماشا

دروغ این بودم از دیروز مرا امروز حاشا کن

در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال من

همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها

گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم

به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم
نويسنده: الناز مورخ: یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 در ساعت: 23:58
|+|

خدا جونم...!

خدا جونم میدونم من واسه خیلی چیزایی که بهم دادی شاکر نبودم و خیلی چیزای دیگه هم رو اصلا ندیدم.ولی خدا جونم من که همیشه واسه بودن عشقم شکر کردم...

خدا جونم اگه واسه هیچی سپاس نگفتم ولی همیشه سر نماز و بعد هر صحبتی با عشقم ازت تشکر کردم که ما رو سر راه هم قرار دادی...

میدونم کافی نبوده ولی بیشتر در توانم نبوده خدایا نعمتت رو همیشه می دیدم و از لطفت خبر داشتم و همیشه گفتم شکر به خاطر وجود عزیزم....

پس چرا اونو ازم گرفتی؟؟چرا؟!

کاش اجباری واسه زندگی کردن نبود.من مرگ می خوام خداااااا اینو بهم میدی؟!


نويسنده: الناز مورخ: پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 در ساعت: 23:34
|+|

کسی قدر دل منو نمیدونه..!

اشک روی صورتم هست دونه دونه

تو دنیا کسی قدر دل منو نمیدونه

این دل نمیتونه که بی تو بمونه

دوست داره که تا صبح واسه تو بخونه

آخه این دل من بی تو شده دیوونه

بری ازش میمونه فقط یه ویروونه

نشستم یه گوشه ی اطاق تاریک و تنها

شدم خیره به در با کوله باری ز غمها

یه نگاه میکنم به در یه نگاه به تلفن

یه حس بهم میگه خاطراتو مچاله کن

چه جور فراموشت کنم تویی نفس برام

نذاشتی توی دنیا هیچ کس برام

یه حس بهم میگه که عمر من شده تلف

یه حس دیگه میگه که تو فقط بودی هدف

جون من بسته به جونت نفسم به نفست

نذار بمیرم انتظار دیگه بسه

سکوت رو بشکن یه بار پا بذار رو غرورت

این منه عاشق هر روز منتظر غروبه

تا اون روز که بیای میشینم چشم به در

بیای و ببینی منتظرو با چشم تر

ای دل تنها بسه چشم انتظاری

من موندم و شبهام شبای بی قراری

چرا تنهام میذاری

باز اون چشمات دوباره اومد به یادم

باز اون نگات منو داده به بادم

خدا برس به دادم    ای خدا برس به دادم

چقدر زدم برات خودم وبه آتیش و برف

قصاص یخ زدن و سوختن قاطی شد رفت

الان دیگه دلم شده برات یه ذره

نمیدونم کی بود چه حرفایی که زد بت

یا دت نمیره از ذهنم بیرون یه لحظه

یاد نگاهت میفتم دستام میلرزه

یاد روز خاکستری سرد رفتنت

دیگه قطع کردم امید و از همه

دیگه بسمه پس نزن دستمو

دیگه از غمت خسته ام من که چون

صحبت یکی دو روز نیست صحبت انتظار من

سه سال و چهار ماه و دو روزه که به انتظارتم

 

اشک روی صورتم هست دونه دونه

تو دنیا کسی قدر دل منو نمیدونه

این دل نمیتونه که بی تو بمونه

دوست داره که تا صبح واسه تو بخونه

آخه این دل من بی تو شده دیوونه

بری ازش میمونه فقط یه ویروونه


نويسنده: الناز مورخ: دوشنبه بیستم اسفند 1386 در ساعت: 22:53
|+|

بی احساس

تو که بی احساسه قلبت

چرا من پیشت اسیرم

چرا من میخوام همیشه

واسه اون چشمات بمیرم

تو نمیخواستی بدونی

حرفای گفتنی هامو

ولی من گفتم که باید

تو رو پیش خود ببینم

دستای گرم تورو من

توی دستم میفشردم

سر رو شونه هات میذاشتم

واسه بوسه هات میمردم

تو نمیخواستی بدونی

حرفای گفتنی هارو

ولی من گفتم که باید

تو رو پیش خود ببینم
نويسنده: الناز مورخ: دوشنبه بیستم اسفند 1386 در ساعت: 22:52
|+|

دوست داشتم!!

من تو رو دوست داشتم مثل دریا

تو میگفتی واست میشم مثل پریا

تنها سنگ صبور آره تو بودی برام

رفتی تو با دیگران آرزو بودی برام

میگفتی تا منو داری هیچ وقت غم نداری

منو باش که فکر میکردم میمونی باهام

منو باش که فکر میکردم میخونی باهام

اما حالا میبینم همه اینا خواب بوده

همه آرزوهامون همه بر باد بوده

ولی اون رفته دیگه من خواب ندارم

بدون اون دیگه من تب و تاب ندارم

یعنی این قدر واسه تو بی ارزش بودم

همسفر عشق بودم مردش بودم

ولی چشمای من الان خیس و اشکیه

مثل همیشه دنیا واسه من مشکیه

اون که یه وقتی تنها کسم بود

تنها پناه دل بی کسم بود

تنهام گذاشت و رفت از کنارم

از درد دوریش من بی قرارم

خیال میکردم پیشم میمونه

ترانه عشق واسم میخونه

خیال میکردم یه هم زبونه

نمیدونستم نامهربونه

به خودم میگم اون که رفته بر میگرده

وقتی پیشم نیستی دستم سرده سرده

آخه چرا گرفتی منو به بازی تو

نمیتونی قلب شکسته رو بسازی تو

اگه این رسمشه پس لعنت به من

من فقط میخوام بیای و بگی علت به من

یادته که با هم میشدیم چشم تو چشم

کفتی با کسی نباش گفتم چشم رو چشم

با من نموندی

دلو سوزوندی

عشق پاک رو تو چشمای من تو نخوندی

شاید یه حسود بد بخت چشم زده ما رو

کاری نکردم که بخشش کنی منو

میخواستیم با هم بریم به شهر عشق

اما حالا فراری شدی از شر عشق

با تو بودن منو میبرد اون بالاها تو ارش

بی تو مردم و افتادم این پایین ها رو فرش

با این که رفته اما هنوزم

 از داغ عشقش دارم میسوزم

فکرو خیالش همش باهامه

هر جا که میرم جلو چشامه

دلم میخواد تا دووم بیارم

رو درد دوریش محرحم بذارم

اما نمیشه راهی ندارم

نمیتونم من طاقت بیارم


نويسنده: الناز مورخ: جمعه هفدهم اسفند 1386 در ساعت: 0:56
|+|

خدا........

خدایا

 

مگه منوتونیافریده ای ؟

 

مگه قلبموتوخلق نکردی ؟

 

مگه ازروحت به تنم ندمیده ای ؟

 

پس چرا قلب منو ....

 

نه مال من نیست مال توست ....

 

می شکنن ساکت می شینی

 

آخه توکه صداش رومی شنوی اون تپ تپ آرومش رو ....

 

پس چه بهترخودت بش کنی وخلاصم کنی ....

 


نويسنده: الناز مورخ: یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 در ساعت: 22:33
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.TakTemp.com & www.j28.ir

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس